شعر عارفانه عاشقانه

ویس قرنی

 

دیوان اشعار

 

بر هان امینی

 

بهشتی که کنند تعریف آن را

و دوزخ که گرانست مجرمان را

همه در روی تو بینم به وقتی

بخندی یا به خشم آیی جهان را

 

اگر گویند که شب را وقت خواب است

مرا این نکته اینگونه جواب است

چگونه خواب  می آید به چشمی

که از گریه همیسه غرق آب است

چنین گویند شب را وقت خواب است

چنین خوابی برای من سراب است

 

 

به چشمانم نیاید خواب ، که وقتی

دلم تا صبح دم  در پیچ و تاب است

 دلم دیوانه ی روی حبیب است

غم عشق رخش را او نصیب است

نگاری که وصالش را خواستارم

 

 

ز آثارت بلندی تو پیداست

 

ز هر نکته هزارا ن پند هویداست

 

ز خوبی تو بوده در دو عالم

 

چنین عاصی همیشه مات و شیداست

 

تو تواب و گناهم بیشمار است

 

تو نوری و دلم تاریک و تار است

 

کریمی و عطایم انتظار است

 

بر این عاصی که دائم شرم سار است

 

 

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید